قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

145

تاريخ نگارستان ( فارسى )

پرداخت و بعد از ششماه چنان كه مذكور شد بعالم بقا شتافت . [ 272 - محصول خاصهء سلطانى و خرج او . ] 272 من البدايع گويند كه محصول خاصهء املاك سلطان هر ساله مبلغ بيست و يكهزار تومان زر سرخ ركنى و خرج سر كار او در يكسال بيست هزار مثقال طلا بود و بعضى هزار تومان مغلى گويند و هميشه چهل و هفت هزار سوار ملازم ركاب مىبوده‌اند چون او در عهد سلطنت خود بتفرج مملكت كه از لاذقيهء روم و انطاكيهء شام تا حدود ختاوختن و از درياى خزر تا حوالى طائف و يمن بود ميل داشت در سنهء 481 احدى و ثمانين و اربعمأة حج گزارده بنابراين اقطاعاتش را در ممالك پراكنده داشتند تا بهرجا كه رسيدى علوفه و طغار لشكر مهيا بودى . [ 273 - ابو على شرف شاه و فرزند وى . ] 273 من النوادر آورده‌اند كه در اواخر عهد سلطان در شهور سنهء 484 اربع و ثمانين و اربعمأة ابو على شرف شاه كه از اولاد جعفر طيار است بمرد اولادش قريب شصت سال بحكومت قزوين اشتغال داشتند و او را ثروتى وافر و مكنتى متكاثر بود و اكثر مواضع و نواحى و باغها و قصبه و مستقلات شهر از او و اتباع او . گويند و حاصل املاك او هر سال ششصد و ششهزار دينار زر سرخ ميشد و راتبهء مطبخش هرروز سيصد من نان و صد من گوشت به وزن قزوين بوده اما باوجود اين نعمت در لباس تكلف نكردى و چون بمرد و ارثش منحصر بدخترى بود و جميع املاك و اسباب او باندك وقتى تلف شده آخر كارش بگدائى كشيد . نظم : مكن بمال تفاخر مناز بر مردم * بنعمتى كه مصون نيست از فنا و زوال [ 274 - اسماعيل طبيب و جوان قصاب . ] 274 من الغرائب در چهار مقاله مذكور است كه در زمان سلطان در هرات طبيبى بود مشهور باسماعيل اديب كه فيلسوفى بود در حكمت موصوف مصراع : كه جهان همچو او اديب نديد روزى در بازار عبور نموده ملاحظه كرد كه جوان قصابى در عنفوان شباب در حين پوست كندن گوسفند پيه گرم از اندرون او بيرون آوردى و خوردى اين صورت در نظر او مستنكر نموده به شخص بقالى كه در جوار او بود گفت به زودى اين برنا به مرضى صعب مبتلا خواهد شد بايد كه چون او را قضيهء هايله دست دهد مرا خبر نمائى بعد از اندك وقتى خبر افتاد كه فلان جوان قصاب بمرگ مفاجا درگذشت اقوام و خويشانش از در و بام بخانه‌اش ريخته آغاز نوحه و زارى و تعزيه و سوگوارى كردند بقال نيز على الرسم بعزاى او آمده و حكايت طبيب بخاطرش رسيد دردم دويده او را خبردار گردانيد حكيم فرمود كه او دير مرد من از اين زودتر گمان ميداشتم القصه بر سر بالين وى آمده پرده از روى او برداشت و همت بر رفع سكتهء او گماشت روز سيم مرده زنده شد و مردم از آن متعجب گشتند . [ 275 - يكى از معاريف مصر و حكيم حاذق . ] 275 ايضا در فرج بعد الشدة مذكور است كه يكى از معارف مصر را ناگاه سكتهء عارض شده جملهء اطبا حكم بر موت او كردند لاجرم متعلقانش